تبليغاتX
کوچه نادری

 

"ای ساربان کجا می روی     لیلای من چرا می بری"

ساعت پنج بعدازظهر بود که توی تاکسی فهمیدم عزادارم. به خانه که رسیدم دلم می خواست سیاه بپوشم. برای منی که سال تا سال سیاه نمی پوشم، سیاه پوشیدن یعنی که خیلی عزا دارم. یک گوشه نشستم و زار زار گریه کردم. گریه ای که بند نمی آمد. برای دل ِ گرفته ام گریه می کردم. دلم که شکسته بود و گناه داشت که بشکند. دلم برای یک دست بودنش سوخت. به خودم نگاه می کردم و میلیون ها میلیون اتفاق ریز و درشتی که آمده اند و رفته اند. دلم می خواست هنوز هم کوچولو بودم و توی باغچۀ فریده خانم برای سفرۀ ناهار ریحون و تربچه و جعفری می چیدیم. دلم بابای کوچکی ام را می خواست تا کف دستهای پرچین و چروکش را آنقدر آنقدر آنقدر ببوسم که همۀ بوسهای لبم تمام شود.        با آّب پاش سبز کوچولو به گلهای راه پله آب دادم. به نعنا خانوم گفتم: عزیزم، می دانی چقدر دوستت دارم؟ تک تک فلفل های فلفل خانوم را نوازش کردم و بهشان گفتم: می دانید چقدر دوستتان دارم؟ دستشویی را با شوما خوب ِِ خوب شستم و نگاهش کردم و گفتم: می دانی وقتی اینقدر سفیدی و خوش بو، چقدر دوستت دارم؟   باز هم گریه آمد. انگار دلم خیلی شکسته بود. انگار دلم خیلی گرفته بود. به دلم گفتم: آخر تو که اینقدر کوچکی که زود می گیری، چرا اینقدر تُردی که می شکنی؟ اما دلم نیامد به او بگویم که کوچکی و شکنندگی اش را نمی خواهم. آخر او با من خیلی روراست است و صاف. به دلم گفتم می شود لطفی بکنی و عاشق نباشی؟ می شود کمکم کنی تا به ساربان بگویم کجا می رود و لیلایم را چرا می برد؟ به دلم گفتم  عزا دارم. سیاه می پوشم. هنوز شانه هایم می لرزید. یک گوشه نشستم و زار زار گریه کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 7:30  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

... با مردمان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 7:25  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

با مردمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:21  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

رود را دوست دارم. در رود خودم را جاری می بینم. زایش را دوست دارم. با زایش خودم را پیوسته نو و نوتر می بینم. رود و زایش را کنار هم گذاشتم و زاینده رود سر برآورد. زاینده رود را هم که جاری بود و هم هر روز نو می شد دوست داشتم. به محض رسیدن به اصفهان از راننده ی تاکسی خواستم تا به پل برساندم. برایم فرقی نمی کرد سی و سه پل باشد یا پل خواجو. مهم این بود که از روی پل می توانستم عشوه گری های ماه را در زنده رود ببینم. چراغهای امتداد پارک را ببینم که نورشان را از صمیم قلب تقدیم آب می کنند تا جلبکهای اعماق رود در این روشنایی رویایی همدیگر را محکم تر در آغوش کشند. شب های زاینده رود را با راز و رمزهای ناگفته اش می خواستم. پیداست چقدر دلم گرفت وقتی سی و سه پل را روی کویری برهوت ایستاده دیدم که له له آب می زند. انگشتانم به تلخی در هم قفل شدند وقتی رود جلوی پل خواجو، زمین فوتبال پسرکان تازه بالغ شده بود. شیارهای زمین قاچ قاچ شده از چین و چروکهای روزهای آخر زندگی آقا جانم هم عمیق تر بود. یاد ماهی ریزه هایی افتادم که در روزهای نه چندان دور، شنا کنان در زاینده رود می رقصیدند و کودکان با لیوان و کیسه های خالی پلاستیکی برای صیدشان این ور و آن ور می دویدند. درخت های بید در انتظار نسیمی که بوی زنده رود را برایشان بیاورد زمین را جارو می زدند. گنجشککان سپیدار نشین به زمین خشک خیره بودند و در نگاهشان طعمه های رود قدیم، دو دو می زد. نمی دانم چه وقت بود و کجا بود که در گوشه ای مچاله شدم. اشکی نریختم. آهی نکشیدم. برای ماه و درختان و گنجشککان بوسه ای فرستادم سرشار از همدردی. به آن دورها، همانجایی که کوهرنگ مهربانانه خودش را بذل می کرد نگاهی کردم و از او خواستم که نگذارد چین های این زمین نازنین بیش از این عمیق شود. نگذارد که سی و سه پل از دوری خواجو دق کند و تنها بماند. آب بیاید و یواشکی های خواجو را در سی وسه دهلیز پیچ در پیچ الله وردیخان آواز دهد. نگاه مهربانت در مردمک چشمم برقصد و پاهای مصمم ات باز هم میله های قایق کوچک را درست وقتی که مرغان دریایی برایمان آواز می خوانند بچرخاند و من هُرم نفست را با بوسه ای به آبهای زنده رود بسپارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 4:29  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

دوازده تا شانزده مهرماه 88 در اصفهان

روزها و شبهای جشنواره مثل خواب و رویا بود. دور و برم آدمهای مهربانی بودند که سعی می کردند وظیفه شان را به خوبی انجام دهند. به چشمهای شان که خیره می شدم یک جور نگاه کودکانه نوازشم می داد. کُنج لبهای شان لبخندی کودکانه قایم موشک بازی می کرد. انگار گاهی یادشان می رفت که آدم بزرگند و باید بزرگی کنند. جشنواره ی کودکان بود و بزرگان هم پاهای شان را جمع کرده بودند تا روی تخت کودکی شان رها شوند و کمی، فقط کمی نفس شادمانه به بدن های خسته شان تقدیم کنند. من با دو داور بین المللی همراه بودم و چه حس زیبایی بود هم نشینی با همنوعی از فرهنگ و هوایی دیگر. خیلی چیزها از آنها آموختم و باز هم دیدم "بزرگواری" چه شعر زیبایی است که نیاز به زبان خاصی ندارد. آنرا لب ها نمی خوانند. فقط قلب های تپنده و دلهای شادمانه و بی کینه است که زمزمه اش می کنند. آقای مصطفی رحماندوست، دبیر جشنوار، چنان مقتدرانه و سرشار از تجربه این ارکستر کودکانه را نواخت که دلم می خواست همه ی کودکان جهان از مهربانی اش بنوشند. دل کودکانه ی ایشان بود که توانست دل های کودکانه ی گُردانی را به لبخندی مهربان دعوت کند و باز هم بزرگواری بود که فاتح حس های دور و نزدیک شد. نمایش های در دو بخش ایران و بین الملل اجرا شد و من فقط کارهای بخش بین المللی را دیدم. ایتالیا، برزیل، اروگوئه، آلمان و ایران. ایتالیا با plastic garden ، رویاها و زندگی کودکانه را بار دیگر در دلم جاری کرد. آلمان در dr. auwiveh   با صدایی که از حنجره ی فرشته ی خدا می آمد مرا توی دل ابرهای نرم انداخت و چه غلت شیرینی بود که از دل این ابر به دل آن یکی ابر می زدم. اما برزیل با stories of waste اش شعر دیگری سرود. انسان دوستانه، جهانی و سراسر کودکانه. دعا می کنم که هنرمندان ما هم بتوانند این چنین کودکانه، کودکان مان را در آغوش گیرند. این نمایش از فردا به مدت سه روز در تهران اکران خواهد داشت و علاقمندان با می توانند با تالار هنر هماهنگی کنند. عکس های این پست را آقای کریم داکروب، داور لبنانی و آقای نیکلای کروگلوف، داور روسی گرفته اند. 

پ.ن: به طور تصادفی در همین سفر، مهربانی با جدول آشنایم کرد. حالا دیگر به روزنامه دست می زنم تا جدولش را بردارم، درست مثل جدولی که الان کنار دستم هست. چقدر جدول خوبست.

ایتالیا:

اوروگوئه:

برزیل:

ایران:

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 8:30  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 13:10  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

پیشبند ارغوانی را که دورم می بندد تا پائین پاهایم می آید. عینکش را به چشمش می زند می خواهد بهتر ببیندم. باقی ماجرا را یک شانه و قیچی کوچک به همراه انگشتهای ماهرش انجام می دهند. موها دسته دسته از روی پیشبند لیز می خورند و به زمین می ریزند. موهای نرم و صاف و براق. همان موهایی که ماهها روی شانه ام از این طرف به آن طرف لغزیدند و وقتی باد میانشان می دوید، تا دورترین شاخه ی سپیدار پروازم می دادند. گاهی دم اسبی پشت سرم می شدند و گاهی دو گیس بافته ی دلبر روی شانه هایم می نشستند. روزهایی هم بودند که دورتادورم را می گرفتن و عطرشان مستم می کرد. حالا آرام آرام، درست جلوی چشمهایم، می روند تا دیگر هیچوقت رنگ بلندی شان را نبینم. رشته های سفید میانشان مقتدرانه چشمک می زنند. می خواهند بگویند بهای تجربیات شیرین و تلخم هستند. دستهایم داغ شده اند. از آن زیر بیرونشان می آورم و یک دسته موی روی پایم را برمی دارم. مهربان و خودمانی اند. بی شیله پیله و پر از یادگاریهای شیرین. از دخترکی می گویند که روزها به عشق باد میان همین گیسوان از این دشت به آن دشت دوید و خندید. یک روز هم یواشکی باد آمد و او را با خود برد.  انگشتهای ماهر خانم قیچی بدست که با سگرمه های درهمش  حتی سایه ی کوتاه لبخندی را نمی پذیرد، قیچی را تا زیر گوشها می بَرد. موهای تا زیر گوش هم مهمان جاروی بلند می شوند و به خاکروبه می روند. خانم قیچی بدست، قصه های دخترک را نمی داند. شاید خیلی وقت از رفتن دخترک بادبادک بدست او هم نمی گذرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 13:43  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

دختر کوچولو از همان روزهای اول کوچولوئی اش، زانوها و آرنج هایش زخم بودند چون همیشه می دوید. امروز به فردا نرسیده، شلوار دست دوز مادر جان را پاره می کرد چون همه اش می دوید. موهایش را که دو تا می بست، هنوز شانه را سر ِ جایش نگذاشته، موها باز و در هم می شد چون یک نفس می دوید. دختر کوچولو باد را دوست داشت. آخر نه اینکه باد می دوید، دخترک هم می دوید، نتیجه می گرفت چون هر دو تائی شان می دوند پس دخترک هم باد است. آنوقت باز هم می دوید و می دوید. مادر دوست نداشت سر زانوهایش را پاره ببیند. معلم دوست نداشت موهایش باز بماند. هیچکس دوست نداشت که او مثل بقیه نباشد و چون قصه ی باد را نمی دانستند، دختر کوچولو را سرزنش می کردند. کوچول دختر هم بغض می کرد و یک گوشه می نشست. ولی مگر این یک گوشه نشستن چقدر طول می کشید؟ اگر در همان یک گوشه جُم نمی خورد، نفس از کجا می آورد؟ پس زود دست به کار می شد و در همان یک گوشه جا، شهری برای مورچه ها می ساخت. خاک را زیر و رو می کرد و مراقب بود که مبادا آبی که در رودخانه برای ساکنان شهرش جاری کرده، وارد خانه هایشان شود و سیل خانه ی مورچگان را بردارد و ببرد. مراقب بود جنگلی بسازد که خیلی از شهر دور نباشد، مبادا مورچه ها در راه ِ جنگل گُم شوند و خانواده ای غمگین. معلوم است دیگر، دست و پای دختر کوچولو گــَرد و خاکی می شد و باز در دردسر می افتاد. روزها گذشتند و دختر کوچولو، بزرگ و بزرگ تر شد. حالا خیلی وقت است که برای خودش خانمی به تمام معنا شده است. گرچه یاد گرفته "خانم به تمام معنا" بودن چه ویژگی هایی دارد ولی وقتی توی توی توی خانمی بودنش را نگاه می کند، باز هم همان باد را می بیند که آگاهانه و قدرتمند درونش می وزد.

 

پ.ن: مهربانی تان را سپاس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:9  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 9:2  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:14  توسط ریحانه از کوچه نادری  | 

 





Powered by WebGozar